به وبلاگ من خوش آمدید ایرانی های عزیز سرتاسر جهان از جمله کشور خودم اگه از وبلاگ من خوشتون اومد یا نیومد . انتقادم کردین ناراحت نمی شم . دوستون دارم ، موفق و سربلند باشید

ابزار وبمستر

نامه سی و یک تا پنجاه دو نهج البلاغه ... - رهگذر راه نور

پیچک

X
تبلیغات
زولا
یکشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1397

نامه سی و یک تا پنجاه دو نهج البلاغه ...

نامه سی ویک

از وصیت آن حضرت ( ع ) به حسن بن على ( علیهما السلام ) در آن هنگام که از صفین بازمى ‏گشت در « حاضرین » نوشته است

از پدرى در آستانه فنا و معترف به گذشت زمان ، که عمرش روى در رفتن دارد و تسلیم گردش روزگار شده ، نکوهش کننده جهان ، جاى گیرنده در سراى مردگان ، که فردا از آنجا رخت برمى ‏بندد ، به فرزند خود که آرزومند چیزى است که به دست نیاید ، راهرو راه کسانى است که به هلاکت رسیده ‏اند و آماج بیماریهاست و گروگان گذشت روزگار . پسرى که تیرهاى مصائب به سوى او روان است ، بنده دنیاست و سوداگر فریب ، و وامدار مرگ و اسیر نیستى است و هم پیمان اندوه‏ها و همسر غمهاست ، آماج آفات و زمین خورده شهوات و جانشین مردگان است .

اما بعد . من از پشت کردن دنیا به خود و سرکشى روزگار بر خود و روى آوردن آخرت به سوى خود ، دریافتم که باید در اندیشه خویش باشم و از یاد دیگران منصرف گردم و از توجه به آنچه پشت سر مى‏گذارم باز ایستم و هر چند ، غمخوار مردم هستم ، غم خود نیز بخورم و این غمخوارى خود ، مرا از خواهشهاى نفس بازداشت و حقیقت کار مرا بر من آشکار ساخت و به کوشش و تلاشم برانگیخت کوششى که در آن بازیچه ‏اى نبود و با حقیقتى آشنا ساخت که در آن نشانى از دروغ دیده نمى ‏شد . تو را جزئى از خود ، بلکه همه وجود خود یافتم ، به گونه ‏اى که اگر به تو آسیبى رسد ، چنان است که به من رسیده و اگر مرگ به سراغ تو آید ، گویى به سراغ من آمده است . کار تو را چون کار خود دانستم و این وصیت به تو نوشتم تا تو را پشتیبانى بود ، خواه من زنده بمانم و در کنار تو باشم ، یا بمیرم .

تو را به ترس از خدا وصیت مى کنم ، اى فرزندم ، و به ملازمت امر او و آباد ساختن دل خود به یاد او و دست زدن در ریسمان او . کدام ریسمان از ریسمانى که میان تو و خداى توست ، محکمتر است ، هرگاه در آن دست‏زنى ؟

دل خویش به موعظه زنده دار و به پرهیزگارى و پارسایى بمیران و به یقین نیرومند گردان و به حکمت روشن ساز و به ذکر مرگ خوار کن و وادارش نماى که به مرگ خویش اقرار کند . چشمش را به فجایع این دنیا بگشاى و از حمله و هجوم روزگار و کژ تابیه اى شب و روز برحذر دار . اخبار گذشتگان را بر او عرضه دار و از آنچه بر سر پیشینیان تو رفته است آگاهش ساز . بر خانه‏ ها و آثارشان بگذر و در آنچه کرده ‏اند و آن جایها ، که رفته ‏اند و آن جایها ، که فرود آمده ‏اند ، نظر کن . خواهى دید که از جمع دوستان بریده ‏اند و به دیار غربت رخت کشیده ‏اند و تو نیز ، یکى از آنها خواهى بود . پس منزلگاه خود را نیکو دار و آخرتت را به دنیا مفروش و از سخن گفتن در آنچه نمى‏شناسى یا در آنچه بر عهده تو نیست ، بپرهیز و در راهى که مى ‏ترسى به ضلالت کشد ، قدم منه . زیرا باز ایستادن از کارهایى که موجب ضلالت است ، بهتر است از افتادن در ورطه ‏اى هولناک . به نیکوکارى امر کن تا خود در زمره نیکوکاران در آیى . از کارهاى زشت نهى بنماى ، به دست و زبان ، و آن را که مرتکب منکر مى‏شود ، بکوش تا از ارتکاب آن دور دارى و در راه خدا مجاهدت نماى ، آنسان ، که شایسته چنین مجاهدتى است . در کارهاى خدایى ملامت ملامتگران در تو نگیرد . و در هر جا که باشد ، براى خدا ، به هر دشوارى تن در ده و دین را نیکو بیاموز و خود را به تحمل ناپسندها عادت ده و در همه کارهایت به خدا پناه ببر . زیرا اگر خود را در پناه پروردگارت در آورى ، به پناهگاهى استوار و در پناه نگهبانى پیروزمند در آمده ‏اى . اگر چیزى خواهى فقط از پروردگارت بخواه ، زیرا بخشیدن و محروم داشتن به دست اوست . و فراوان طلب خیر کن و وصیت را نیکو دریاب و از آن رخ بر متاب . زیرا بهترین سخنان سخنى است که سودمند افتد و بدان که در دانشى که در آن فایدتى نباشد ، خیرى نباشد و علمى که از آن سودى حاصل نیاید ، آموختنش شایسته نبود .

اى فرزند ، هنگامى که دیدم به سن پیرى رسیده ‏ام و سستى و ناتوانیم روى در فزونى دارد ، به نوشتن این اندرز مبادرت ورزیدم و در آن خصلتهایى را آوردم ، پیش از آنکه مرگ بر من شتاب آورد و نتوانم آنچه در دل دارم با تو بگویم . یا همانگونه که در جسم فتور و نقصان پدید مى‏آید ، در اندیشه‏ام نیز فتور و نقصان پدید آید . یا پیش از آنکه تو را اندرز دهم ، هواى نفس بر تو غالب آید و این جهان تو را مفتون خویش گرداند . و تو چون اشترى رمنده شوى که سر به فرمان نمى ‏آورد و اندرز من در تو کارگر نیفتد . دل جوانان نوخاسته ، چونان زمین ناکشته است که هر تخم در آن افکنند ، بپذیردش و بپروردش . من نیز پیش از آنکه دلت سخت و اندرزناپذیر شود و خردت به دیگر چیزها گراید ، چیزى از ادب به تو مى ‏آموزم . تا به جدّ تمام ، به کارپردازى و بهره خویش از آنچه اهل تجربت خواستار آن بوده ‏اند و به محک خویش آزموده ‏اند ، حاصل کنى و دیگر نیازمند آن نشوى که خود ، آزمون از سرگیرى . در این رهگذر ، از ادب به تو آن رسد که ما با تحمل رنج به دست آورده ‏ایم و آن حقایق که براى ما تاریک بوده براى تو روشن گردد .

اى فرزند ، اگر چه من به اندازه پیشینیان عمر نکرده ‏ام ، ولى در کارهاشان نگریسته ‏ام و در سرگذشتشان اندیشیده ‏ام و در آثارشان سیر کرده ‏ام ، تا آنجا که ، گویى خود یکى از آنان شده ‏ام . و به پایمردى آنچه از آنان به من رسیده ، چنان است که پندارى از آغاز تا انجام با آنان زیسته‏ام و دریافته ‏ام که در کارها آنچه صافى و عارى از شایبه است کدام است و آنچه کدر و شایبه ‏آمیز است ، کدام . چه کارى سودمند است و چه کارى زیان‏آور . پس براى تو از هر عمل ، پاکیزه‏تر آن را برگزیدم و جمیل و پسندیده‏ اش را اختیار کردم و آنچه را که مجهول و سبب سرگردانى تو شود ، به یک سو نهادم . و چونان پدرى شفیق که در کار فرزند خود مى ‏نگرد ، در کار تو نگریستم و براى تو از ادب چیزها اندوختم که بیاموزى و به کار بندى . و تو هنوز در روزهاى آغازین جوانى هستى و در عنفوان آن . هنوز نیتى پاک دارى و نفسى دور از آلودگى . مصمم شدم که نخست کتاب خدا را به تو بیاموزم و از تأویل آن آگاهت سازم و بیش از پیش به آیین اسلامت آشنا گردانم تا احکام حلال و حرام آن را فراگیرى و از این امور به دیگر چیزها نپرداختم . سپس ، ترسیدم که مباد آنچه سبب اختلاف عقاید و آراء مردم شده و کار را بر آنان مشتبه ساخته ، تو را نیز به اشتباه اندازد . در آغاز نمى‏ خواستم تو را به این راه کشانم ، ولى با خود اندیشیدم که اگر در استحکام عقاید تو بکوشم به از این است که تو را تسلیم جریانى سازم که در آن از هلاکت ایمنى نیست . بدان امید بستم که خداوند تو را به رستگارى توفیق دهد و تو را راه راست نماید . پس به کار بستن این وصیتم را به تو سفارش مى ‏کنم .

و بدان ، اى فرزند ، که بهترین و محبوبترین چیزى که از این اندرز فرا مى ‏گیرى ، ترس از خداست و اکتفا به آنچه بر تو واجب ساخته و گرفتن شیوه ‏اى که پیشینیانت ، یعنى نیاکانت و نیکان خاندانت ، بدان کار کرده‏اند . زیرا ، آنان همواره در کار خود نظر مى‏کردند ، همانگونه که تو باید نظر کنى و به حال خود مى‏اندیشیدند ، همان‏گونه که تو باید بیندیشى تا سرانجام ، به جایى رسیدند که آنچه نیکى بود ، بدان عمل کردند و از انجام آنچه بدان مکلف نبودند ، باز ایستادند . پس اگر نفس تو از به کار بردن شیوه آنان سرباز مى ‏زند و مى‏ خواهد خود حقایق را دریابد ، چنانکه آنان دریافته بودند ، پس بکوش تا هر چه طلب مى ‏کنى از روى فهم و علم باشد ، نه به ورطه شبهات افتادن و به بحث و جدل بیهوده پرداختن . پیش از آنکه در این طریق نظر کنى و قدم در آن نهى از خداى خود یارى بخواه و براى توفیق یافتنت به او روى آور و از هر چه تو را به شبهه مى ‏کشاند یا به گمراهیت منجر مى ‏شود ، احتراز کن و چون یقین کردى که دلت صفا یافت و خاشع شد و اندیشه ‏ات از پراکندگى برست و همه سعى تو منحصر در آن گردید ، آنگاه به آنچه در این وصیت براى تو ، بوضوح ، بیان داشته ‏ام ، بنگر و اگر نتوانستى به آنچه دوست دارى ، دست یابى و براى تو آسودگى نظر و اندیشه حاصل نیامد ، بدان که مانند شترى هستى که پیش پاى خود را نمى‏بیند و در تاریکى گام برمى ‏دارد . کسى که به خطا مى ‏رود و حق و باطل را به هم مى ‏آمیزد ، طالب دین نیست و بهتر آن است که از رفتن باز ایستد .

اى فرزند ، وصیت مرا نیکو دریاب و بدان که مرگ در دست همان کسى است که زندگى در دست اوست و آنکه مى‏آفریند ، همان است که مى‏ میراند و آنکه فناکننده است ، همان است که باز مى ‏گرداند و آنکه مبتلا کننده است همان است که شفا مى ‏بخشد و دنیا استقرار نیافته مگر بر آن حال که خداوند براى آن مقرر داشته ، از نعمتها و آزمایشها و پاداش روز جزا یا امور دیگرى که خواسته و ما را از آنها آگاهى نیست . اگر درک بعضى از این امور بر تو دشوار آمد ، آن را به حساب نادانى خود گذار ، زیرا تو در آغاز نادان آفریده شده ‏اى ، سپس ، دانا گردیده ‏اى و چه بسیارند چیزهایى که تو نمى‏دانى و اندیشه ‏ات در آن حیران است و بصیرتت بدان راه نمى ‏جوید ، ولى بعدها مى ‏بینى و مى ‏شناسى . پس چنگ در کسى زن که تو را آفریده است و روزى داده و اندامى نیکو بخشیده و باید که پرستش تو خاص او باشد و گرایش تو به او و ترس تو از او .

و بدان اى فرزند ، که هیچکس از خدا خبر نداده ، آنسان ، که پیامبر ما ( صلى الله علیه و آله ) خبر داده است . پس بدان راضى شو ، که او را پیشواى خود سازى و راه نجات را به رهبرى او پویى . من در نصیحت تو قصور نکردم و آنسان ، که من در اندیشه تو هستم ، تو خود در اندیشه خویش نیستى .

بدان ، اى فرزند ، اگر پروردگارت را شریکى بود ، پیامبران او هم نزد تو مى ‏آمدند و آثار پادشاهى و قدرت او را مى‏دیدى و افعال و صفات او را مى ‏شناختى . ولى خداى تو آنگونه که خود خویشتن را وصف کرده ، خدایى است یکتا . کسى در ملکش با او مخالفتى نکند ، هرگز زوال نیابد و همواره خواهد بود . پیش از هر چیز بوده است ، که او را آغازى نیست و بعد از هر چیز خواهد بود ، که او را نهایتى نیست . فراتر از این است که پروردگاریش ثابت شود به دانستن و شناختن به دل یا به چشم . چون این را دانستى ، اکنون چنان کن که از چون تویى شایسته است با وجود خردى قدر و منزلتش و اندک بودن تواناییش و فراوانى ناتوانیش و بسیارى نیازش به پروردگارش ، در فرمانبردارى از او و ترس از عقوبت او و بیم از خشم او . او تو را جز به نیکى فرمان ندهد و جز از زشتى باز ندارد .

اى فرزند ، تو را آگاه کردم از دنیا و دگرگونی هایش و دست به دست گشتن هایش . و تو را از آخرت خبر دادم و آنچه براى اهل آخرت در آنجا مهیا شده و براى هر دو مثلهایى آوردم ، تا به آنها عبرت گیرى و از آنها پیروى کنى . مثل کسانى که دنیا را به آزمون شناخته‏اند ، مثل جماعتى است از مسافران که در منزلگاهى قحطى زده و بى آب و گیاه منزل دارند و از آنجا آهنگ جایى سبز و خرم و پر آب و گیاه نمایند . اینان سختى راه و جدایى از دوستان و مشقت سفر و ناگوارى غذا را به جان بخرند تا به آن سراى گشاده ، که قرارگاه آنهاست ، برسند . پس ، آن همه رنجها را که در راه کشیده ‏اند ، آسان شمارند و آن هزینه که کرده ‏اند زیان نپندارند . و برایشان چیزى خوشتر از آن نیست که به منزلگاهشان نزدیک کند و به محل موعودشان درآورد . و مثل کسانى که فریب دنیا را خورده ‏اند ، مثل جماعتى است که در منزلگاهى سبز و خرم و با نعمت بسیار بوده ‏اند و از آنجا به منزلگاهى خشک و بى ‏آب و گیاه رخت افکنده ‏اند . پس براى آنان چیزى ناخوشایندتر و دشوارتر از جدایى از جایى که در آن بوده ‏اند و رسیدن به جایى که بدان رخت کشیده ‏اند ، نباشد .

اى فرزند ، خود را در آنچه میان تو و دیگران است ، ترازویى پندار . پس براى دیگران دوست بدار آنچه براى خود دوست مى‏ دارى و براى دیگران مخواه آنچه براى خود نمى ‏خواهى و به کس ستم مکن همانگونه که نخواهى که بر تو ستم کنند .

به دیگران نیکى کن ، همانگونه که خواهى که به تو نیکى کنند . آنچه از دیگران زشت مى ‏دارى از خود نیز زشت بدار . آنچه از مردم به تو مى ‏رسد و خشنودت مى ‏سازد ، سزاوار است که از تو نیز به مردم همان رسد . آنچه نمى ‏دانى مگوى ، هر چند ، آنچه مى ‏دانى اندک باشد و آنچه نمى ‏پسندى که به تو گویند ، تو نیز بر زبان میاور و بدان که خودپسندى ، خلاف راه صواب است و آفت خرد آدمى . سخت بکوش ، ولى گنجور دیگران مباش . و چون راه خویش یافتى ، به پیشگاه پروردگارت بیشتر خاشع باش .

و بدان ، که در برابر تو راهى است ، بس دراز و با مشقت بسیار . پیمودن این راه را نیاز به طلب است ، به وجهى نیکو . توشه برگیر بدان مقدار که تو را برساند ، در عین سبک بودن پشتت از بار گران . پس بیش از توان خویش بار بر پشت منه که سنگینى آن تو را بیازارد . هرگاه مستمند بینوایى را یافتى که توشه ‏ات را تا روز قیامت ببرد و در آن روز که روز نیازمندى توست همه آن را به تو باز پس دهد ، چنین کسى را غنیمت بشمار و بار خود بر او نه و فراوانش مدد رسان ، اکنون که بر او دست یافته ‏اى ، بسا ، روزى او را بطلبى و نیابى . و نیز غنیمت بشمر کسى را که در زمان توانگریت از تو وام مى ‏طلبد تا در روز سختى به تو ادا کند .

و بدان ، که در برابر تو گردنه‏اى است بس دشوار . کسى که بارش سبکتر باشد درگذر از آن ، نیکو حال‏تر از کسى باشد که بارى گران بر دوش دارد . و آنکه آهسته مى ‏رود ، از آنکه شتاب مى‏ ورزد ، بدحال‏تر بود . جاى فرود آمدن از آن گردنه یا بهشت است یا دوزخ . پس ، پیش از فرود آمدنت ، براى خود پیشروى فرست و منزلى مهیا کن . زیرا پس از مرگ ، خشنود ساختن خداوند را وسیلتى نیست و راه بازگشت به دنیا بسته است .

و بدان ، که خداوندى که خزاین آسمانها و زمین به دست اوست ، تو را رخصت دعا داده و خود اجابت آن را بر عهده گرفته است و از تو خواسته که از او بخواهى تا عطایت کند و از او آمرزش طلبى تا بیامرزدت و میان تو و خود ، هیچکس را حجاب قرار نداده و تو را به کسى وانگذاشت که در نزد او شفاعتت کند و اگر مرتکب گناهى شدى از توبه‏ ات باز نداشت و در کیفرت شتاب نکرد . و چون بازگشتى سرزنشت ننمود و در آن زمان ، که در خور رسوایى بودى ، رسوایت نساخت و در قبول توبه بر تو سخت نگرفت و به سبب گناهى که از تو سرزده به تنگنایت نیفکند و از رحمت خود نومیدت نساخت . بلکه روى گردانیدن تو را از گناه ، حسنه شمرد . و گناه تو را یک بار کیفر دهد و کار نیکت را ده بار جزا دهد . و باب توبه را به رویت بگشود . چون ندایش دهى ، آوازت را مى ‏شنود و اگر براز سخن گویى ، آن را مى‏داند . پس حاجت به نزد او ببر و راز دل در نزد او بگشاى و غم خود به نزد او شکوه نماى و از او چاره غمهایت را بخواه و در کارهایت از او یارى بجوى و از خزاین رحمت او چیزى بطلب که جز او را توان عطاى آن نباشد ، چون افزونى در عمر و سلامت در جسم و گشایش در روزى .

خداوند کلیدهاى خزاین خود را در دستان تو نهاده است ، زیرا تو را رخصت داده که از او بخواهى و هر زمان که بخواهى درهاى نعمتش را به دعا بگشایى و ریزش باران رحمتش را طلب کنى . اگر تو را دیر اجابت فرمود ، نومید مشو . زیرا عطاى او بسته به قدر نیت باشد . چه بسا در اجابت تأخیر روا دارد تا پاداش سؤال کننده بزرگتر و عطاى آرزومند ، افزونتر گردد . چه بسا چیزى را خواسته‏اى و تو را نداده‏اند ، ولى بهتر از آن را در این جهان یا در آن جهان به تو دهند . یا صلاح تو در آن بوده که آن را از تو دریغ دارند . چه بسا چیزى از خداوند طلبى که اگر ارزانیت دارد تباهى دین تو را سبب شود . پس همواره از خداوند چیزى بخواه که نیکى آن برایت برجاى ماند و رنج و مشقت آن از تو دور باشد . نه مال براى تو باقى ماند و نه ، تو براى مال باقى مانى .

و بدان ، که تو را براى آخرت آفریده ‏اند ، نه براى دنیا . براى فنا آفریده ‏اند ، نه براى بقا و براى مرگ آفریده ‏اند ، نه براى زندگى . در سرایى هستى ناپایدار که باید از آن رخت بربندى . تنها روزى چند در آن خواهى زیست . راه تو راه آخرت است و تو شکار مرگ هستى . مرگى که نه تو را از آن گریز است و نه گزیر . در پى هر که باشد از دستش نهلد و خواه و ناخواه او را خواهد یافت . از آن ترس ، که گرفتارت سازد و تو سرگرم گناه بوده باشى ، به این امید که زان سپس ، توبه خواهى کرد . ولى مرگ میان تو و توبه‏ ات حایل شود و تو خود را تباه ساخته باشى .

اى فرزند ، فراوان مرگ را یاد کن و هجوم ناگهانى آن را به خاطر داشته باش و در اندیشه پیشامدهاى پس از مرگ باش . تا چون مرگ به سراغت آید ، مهیاى آن شده ، کمر خود را بسته باشى ، به گونه‏ اى که فرا رسیدنش بناگهان مغلوبت نسازد . زنهار ، که فریب نخورى از دلبستگى دنیاداران به دنیا و کشاکش آنها بر سر دنیا . زیرا خداوند تو را از آن خبر داده است و دنیا خود ، خویشتن را براى تو توصیف کرده است و از بدیهاى خود پرده برگرفته است . دنیاطلبان چون سگانى هستند که بانگ مى ‏کنند و چون درندگانى هستند که بر سر طعمه از روى خشم زوزه مى ‏کشند و آنکه نیرومندتر است ، آن را که ناتوان‏تر است ، مى‏ خورد و آنکه بزرگتر است ، آن را که خردتر است ، مغلوب مى ‏سازد ، ستورانى هستند برخى پاى بسته و برخى رها شده که عقل خود را از دست داده‏ اند و رهسپار بیراهه ‏اند . آنان را در بیابانى درشتناک و صعب رها کرده‏ اند تا گیاه آفت و زیان بچرند . شبانى ندارند که نگهداریشان کند و نه چراننده‏اى که بچراندشان . دنیا به کوره راهشان مى‏راند و دیدگانشان را از فروغ چراغ هدایت محروم داشته . سرگردان در بیراهه‏ اند ولى غرق در نعمت .

دنیا را پروردگار خویش گرفته ‏اند . دنیا آنها را به بازى گرفته و آنها نیز سرگرم بازى با دنیا شده‏اند و آن سوى این جهان را به فراموشى سپرده ‏اند . اندکى بپاى تا پرده تاریکى به کنارى رود . گویى کجاوه‏ ها رسیده‏ اند و آنکه مى ‏شتابد به کاروان گذشتگان مى‏رسد . بدان ، اى فرزند ، کسى که مرکبش شب و روز باشد ، او را مى‏برند ، هر چند به ظاهر ایستاده باشد و مسافت را طى مى ‏کند ، هر چند ، در امن و راحت غنوده باشد . و به یقین بدان که به آرزویت نخواهى رسید و از مرگ خویش رستن نتوانى . تو به همان راهى مى ‏روى که پیشینیان تو مى ‏رفتند . پس در طلب دنیا ، لختى مدارا کن و سهل گیر و در طلب معاش نیکو تلاش کن ، زیرا چه بسا طلب که به نابودى سرمایه کشد . زیرا چنان نیست که هر کس به طلب خیزد ، روزیش دهند و چنان نیست که هر کس در طلب نشتابد ، محروم ماند . نفس خود را گرامى دار از آلودگى به فرومایگى ، هر چند تو را به آروزیت برساند . زیرا آنچه از وجود خویش مایه مى ‏گذارى دیگر به دستت نخواهد آمد . بنده دیگرى مباش ، خداوندت آزاد آفریده است . خیرى که جز به شر حاصل نشود ، در آن چه فایدت و آسایشى که جز به مشقت به دست نیاید ، چگونه آسایشى است ؟

بپرهیز از اینکه مرکبهاى آزمندى تو را به آبشخور هلاکت برند . اگر توانى صاحب نعمتى را میان خود و خداى خود قرار ندهى ، چنان کن . زیرا تو بهره خویش خواهى یافت و سهم خود بر خواهى گرفت . آن اندک که از سوى خداى سبحان به تو رسد بزرگتر و گرامیتر است از بسیارى که از آفریدگانش رسد ، هر چند ، هر چه هست ، از اوست . جبران آنچه به سبب خاموش ماندنت به دست نیاورده ‏اى ، آسانتر است از به دست آوردن آنچه به گفتن از دست داده ‏اى . نگهدارى آنچه در ظرف است ، بسته به محکمى بند آن است . نگهدارى آنچه در دست دارى ، براى من دوست داشتنى ‏تر است از طلب آنچه در دست دیگرى است . تلخى نومیدى بهتر است از دست طلب پیش مردمان دراز کردن . پیشه‏ ورى با پارسایى به از توانگرى آلوده به گناه . آدمى بهتر از هر کس دیگر نگهبان راز خویش است . بسا کسان که بکوشند و ندانند به سوى چه زیانى پیش مى ‏تازند . پرگو همواره یاوه‏ سراست . آنکه مى ‏اندیشد ، چشم بصیرتش بینا شود . با نیکان بیامیز تا از آنان شمرده شوى . از بدان بپرهیز تا در شمار آنان نیایى .

بدترین خوردنیها چیزى است ، که حرام باشد . ستم بر ناتوان نکوهیده‏ترین ستم است . جایى که مدارا ، درشتى به حساب آید ، درشتى ، مدارا شمرده شود . بسا که دارو سبب مرگ شود و بسا دردا که خود دارو بود . بسا کسا که در او امید نصیحتى نرود و نصیحتى نیکو کند و کسى که از او نصیحت خواهند و خیانت کند . زنهار از تکیه کردن به دیدار آروزها ، که آرزو سرمایه کم خردان است . عقل ، به یاد سپردن تجربه ‏هاست . بهترین تجربه تو تجربه ‏اى است که تو را اندرزى باشد . فرصت را غنیمت بشمار ، پیش از آنکه غصه ‏اى گلوگیر شود .

چنان نیست که هر که به طلب برخیزد به مقصود تواند رسید و چنان نیست که هر چه از دست شود ، دوباره ، بازگردد . از تبهکارى است ، از دست نهادن زاد راه و تباه کردن آخرت . هر کارى را عاقبتى است . آنچه تو را مقدر شده خواهد آمد . بازرگان دستخوش خطر است . بسا اندک که از بسیار بارورتر بود . در دوست فرومایه و یار بخیل فایدتى نیست . سخت مکوش با زمانه چندانکه ، مرکب آن رام و مطیع توست و تا سود بیشتر حاصل کنى ، خطر را به جان مخر . زنهار از اینکه مرکب ستیزه‏جویى تو را از جاى برکند . اگر دوستت پیوند از تو گسست ، پیوستن او را بر خود هموار سازد و چون از تو رخ برتافت تو به لطف پیوند روى آور و چون بخل ورزید ، تو دست بخشش بگشاى و چون دورى گزید ، تو نزدیک شو و چون درشتى نمود ، تو نرمى پیش آر و چون مرتکب خطایى شد ، عذرش را بپذیر ، آنسان ، که گویى تو بنده او هستى و او ولى نعمت تو . ولى مباد که اینها نه به جاى خود کنى یا با نااهلان نیکى کنى . دشمن دوست را دوست خود مشمار که سبب دشمنى تو با دوست گردد .

وقتى که برادرت را اندرز مى ‏دهى چه نیک و چه ناهنجار ، سخن از سر اخلاص گوى و خشم خود اندک اندک فرو خور که من به شیرینى آن شربتى ننوشیده‏ام و پایانى گواراتر از آن ندیده ‏ام . با آنکه ، با تو درشتى کند ، نرمى نماى تا او نیز با تو نرمى کند . با دشمن خود احسان کن که آن شیرینترین دو پیروزى است ، انتقام و گذشت . اگر از دوست خود گسستن خواهى ، جایى براى آشتى بگذار که اگر روزى بازگشتن خواهد ، تواند . اگر کسى درباره تو گمان نیک برد ، تو نیز با کارهاى نیک خود گمانش را به حقیقت پیوند . به اعتمادى که میان شماست ، حق دوستت را ضایع مکن ، زیرا کسى که حق او را ضایع کنى ، دیگر دوست تو نخواهد بود . با کسانت چنان کن که بى‏بهره‏ترین مردم از تو نباشند .

با کسى که از تو دورى مى ‏جوید ، دوستى مکن . و نباید دوست تو در گسستن پیوند دوستى ، دلیلى استوارتر از تو در پیوند دوستى داشته باشد . و نباید انگیزه ‏اش در بدى کردن به تو از نیکى کردن به تو بیشتر باشد . ستم آنکه بر تو ستم روا مى ‏دارد در چشمت بزرگ نیاید ، زیرا در زیان تو و سود خود مى ‏کوشد . پاداش کسى که تو را شادمان مى ‏سازد ، بدى ‏کردن به او نیست .

و بدان ، اى فرزند ، که روزى بر دو گونه است : یکى آنکه تو آن را بطلبى و یکى آنکه او در طلب تو باشد و اگر تو نزد او نروى او نزد تو آید . چه زشت است فروتنى هنگام نیازمندى و درشتى به هنگام بى ‏نیازى . از دنیایت همان اندازه بهره توست که در آبادانى خانه آخرتت صرف مى ‏کنى . اگر آنچه از دست مى ‏دهى ، سبب زارى کردن توست پس به هر چه به دستت نیامده ، نیز ، زارى کن . دلالت جوى از آنچه بوده بر آنچه نبوده ، زیرا کارها به یکدیگر همانندند . از آن کسان مباش که اندرز سودشان نکند ، مگر آنگاه که در آزارشان مبالغت رود ، زیرا عاقلان به ادب بهره گیرند و به راه آیند و ستوران به زدن . هر غم و اندوه را که بر تو روى آرد ، به افسون شکیبایى و یقین نیکو ، از خود دور ساز . هر که عدالت را رها کرد به جور و ستم گرایید . دوست به منزله خویشاوند است . و دوست حقیقى کسى است که در غیبت هم در دوستیش صادق باشد . هوا و هوس شریک رنج و الم است . چه بسا بیگانه ‏اى که خویشاوندتر از خویشاوند است ، و چه بسا خویشاوندى که از بیگانه ، بیگانه ‏تر است . غریب کسى است که او را دوستى نباشد . هر که از حق تجاوز کند به تنگنا افتد . هر کس به مقدار خویش بسنده کند قدر و منزلتش برایش باقى بماند . استوارترین رشته پیوند ، رشته پیوند میان تو و خداست . هر که در اندیشه تو نیست ، دشمن توست .

گاه نومید ماندن به منزله یافتن است هنگامى که طمع سبب هلاکت باشد . نه هر خللى را به آشکارا توان دید و نه هر فرصتى به دست آید . چه بسا بینا در راه ، به خطا رود و نابینا به مقصد رسد . انجام دادن کارهاى بد را به تأخیر انداز ، زیرا هر زمان که خواهى توانى بشتابى و به آن دست یابى . بریدن از نادان ، همانند پیوستن به داناست . هر که از روزگار ایمن نشیند ، هم روزگار به او خیانت کند . هر که زمانه را ارج نهد ، زمانه خوارش دارد . نه چنان است که هر که تیرى افکند به هدف رسد . چون رأى سلطان دگرگون شود ، روزگار دگرگون گردد .

 پیش از قدم نهادن در راه بپرس که همراهت کیست و پیش از گرفتن خانه بنگر که همسایه ‏ات کیست . زنهار از گفتن سخن خنده آور ، هر چند ، آن را از دیگرى حکایت کنى . از رأى زدن با زنان بپرهیز ، زیرا ایشان را رأیى سست و عزمى ناتوان است . زنان را روى پوشیده‏ دار تا چشمشان به مردان نیفتد ، زیرا حجاب ، زنان را بیش از هر چیز از گزند نگه دارد . خارج شدنشان از خانه بدتر نیست از اینکه کسى را که به او اطمینان ندارى به خانه در آورى . اگر توانى کارى کنى که جز تو را نشناسد چنان کن و کارى را که برون از توان اوست ، به او مسپار ، زیرا زن چون گل ظریف است ، نه پهلوان خشن . گرامى داشتنش را از حد مگذران و او را به طمع مینداز ، چندان که دیگرى را شفاعت کند . زنهار از رشک بردن و غیرت نمودن نابجا ، زیرا سبب مى ‏شود که زن درستکار به نادرستى افتد و زنى را که به عفت آراسته است به تردید کشاند . براى هر یک از خادمانت وظیفه‏اى معین کن که به انجام آن پردازد و هر یک ، کار تو را به عهده آن دیگر نیندازد . عشیره خود را گرامى دار ، که ایشان بالهاى تو هستند که به آن مى ‏پرى و اصل و ریشه تواند که بدان بازمى ‏گردى و دست تو هستند که به آن حمله مى ‏آورى . دین و دنیایت را به خدا مى ‏سپارم و از او بهترین سرنوشت را براى تو مى ‏طلبم ، هم اکنون و هم در آینده ، هم در دنیا و هم در آخرت . و السلام

 

نامه سی ودو

از نامه آن حضرت ( ع ) به معاویه

بسیارى از مردم را به گمراهى خویش فریب دادى و به تباهى افکندى و به امواج نفاق خود سپردى . ظلمت گمراهى آنان را فرا گرفت و در تلاطم شبهه ‏ها گرفتار آمدند و از راه راست خود دور گشتند و چونان کسى که بر روى پاشنه‏ هاى خود بچرخد به عقب باز گردیدند و بار دیگر به نیاکان خویش متکى شدند و بر آنها بالیدند ، جز اندکى از اهل بصیرت ؟ ، که چون تو را شناختند ، از تو جدا شدند . و یاریت را فرو گذاشتند و به سوى خدا گریختند . زیرا تو ایشان را به کارى صعب وامى ‏داشتى و از راه راست منحرف مى ‏ساختى . پس ، اى معاویه ، به دل از خداى بترس و افسار خود از کف شیطان به در کن . زیرا دنیا از تو بریده و آخرت به تو نزدیک شده . والسلام


نامه سی وسه

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به قثم بن عباس ، عامل خود در مکّه

اما بعد ، جاسوس من که در مغرب است به من نوشته و خبر داده که جمعى از مردم شام را براى روزهاى حج به مکه فرستاده ‏اند . مردمى کوردل ، گران گوش و کور دیده ، که حق را از راه باطل مى‏جویند و با فرمانبردارى از مخلوق ، نافرمانى خالق مى ‏کنند و دین خویش مى ‏دهند و متاع ناچیز دنیا مى ‏ستانند و به بهاى جهان نیکان و پرهیزگاران ، دنیاى دون را مى‏ خرند . و حال آنکه ، به خیر دست نخواهد یافت مگر نیکوکار و کیفر شر نبیند ، مگر بدکار . زمام کار خویش به دوراندیشى و سرسختى به دست گیر و چون ناصحان خردمند و پیروان امر حکومت و فرمانبرداران امامت به کار خویش پرداز . زنهار از اینکه مرتکب عملى شوى که نیازت به پوزش افتد . اگرت نعمتى به چنگ افتد ، سرمستى منماى و به هنگام بلا سست رأى و دلباخته مباش . والسلام


نامه سی وچهار

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به محمد بن ابى ابکر ، هنگامى که از دلتنگى او به سبب عزلش از مصر و جانشینى مالک اشتر خبر یافت و اشتر در راه پیش از رسیدنش به مصر وفات یافت .

اما بعد ، خبر یافتم که از اینکه اشتر را به قلمرو فرمانت فرستاده بودم ، ملول شده ‏اى . من این کار را به سبب کندى تو در کار یا براى افزودن در کوشش تو نکرده بودم . اگر قلمرو فرمان تو را از تو گرفتم ، بدان سبب بود که مى ‏خواستم تو را به کارى که انجام دادن آن بر تو آسانتر باشد و حکومت بر آن تو را خوشتر مى ‏افتد ، بر گمارم .

مردى که به امارت مصر فرستادم ، ما را نیکخواه بود و در برابر دشمنان ما سخت پایدار و درشت خو . خدایش بیامرزد . روزهاى عمر خویش به پایان رسانید . با مرگ دیدار کرد و ما از او خشنودیم و خداوند ، خشنودى خود بهره او سازد و ثوابش را دو چندان کند . پس با لشکر خود به بیرون تاز و با بصیرت دل راه خویش در پیش گیر و براى نبرد با کسى ، که آهنگ جنگ تو دارد ، دامن بر کمر زن و آنان را به راه پروردگارت فرا خوان و فراوان از خداى یارى بجوى تا در هر کار ، که دل مشغولت مى ‏دارد ، تو را کفایت کند و در هر حادثه که بر تو فرود مى ‏آید یاریت نماید . ان شاء الله


نامه سی وپنج

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به عبد الله بن عباس ، پس از کشته شدن محمد بن ابى بکر .

اما بعد . مصر گشوده شد و محمد بن ابى بکر ( رحمه الله ) به شهادت رسید . پاداش او را از خداى مى ‏طلبم . محمد ، فرزندى بود نیکخواه و کارگزارى بود کوشنده و شمشیرى بود برنده و رکنى استوار بود در برابر دشمن . مردم را تحریض کردم که بدو پیوندند و ، بیش از آنکه حادثه در رسد ، یاریش کنند . آنان را پنهان و آشکارا فراخواندم و باز فراخواندم ، بعضى به اکراه آمدند و برخى بهانه‏ هاى دروغ آوردند و شمارى در خانه ‏هاى خود نشستند و ما را فرو گذاشتند . از خدا مى‏ خواهم که بزودى از ایشان رهاییم دهد . به خدا سوگند ، اگر نه این بود که همه آرزویم به شهادت رسیدن است ، به هنگام رویارویى با دشمن و اگر نه دل بر مرگ نهاده بودم ، خوش نداشتم که حتى یک روز هم در میان اینان بمانم یا در روى ایشان بنگرم


نامه سی وشش

از نامه آن حضرت ( ع ) به برادرش ، عقیل بن ابى طالب ، در ذکر سپاهى که به جنگ یکى از دشمنانش 1 فرستاده بود . این نامه در پاسخ نامه عقیل است :

سپاهى گران از مسلمانان به سوى او روانه کردم . چون خبر آن بشنید ، دامن بر کمر زد و بگریخت و پشیمان از کرده خویش بازگردید . سپاه من در راه به او رسید .

آفتاب نزدیک به غروب بود ، با شتاب تمام جنگى کردند که بیش از ساعتى به دراز نکشید . و او که سخت به تنگنا افتاده بود و رمقى بیش ، از او باقى نمانده بود ، با تأسف ، رهایى یافت و شتابان روى بتافت . قریش را به حال خود گذار تا در گمراهى بتازد و در تفرقه و نفاق جولان دهد و در وادى سرگردانى به سرکشى خویش ادامه دهد . آنان براى نبرد با من همدست شدند ، همانگونه که پیش از این در نبرد با رسول الله ( صلى الله علیه و آله ) همدست شده بودند . آن خداوندى که کیفر گناهان را مى‏دهد ، قریش را کیفر دهد ، که پیوند خویشاوندى مرا بریدند و حکومتى را که از آن فرزند مادرم  بود ، از من بستدند .

پرسیده بودى که در پیکار با این قوم چه راهى دارم ؟ به خدا سوگند با این مردم پیمان شکن مى‏جنگم تا خدا را دیدار کنم . افزونى پیرامونیان بر عزّتم نیفزاید و پراکنده شدنشان به وحشتم نیفکند و مپندار که فرزند پدرت ، هر چند مردم رهایش کنند ، در برابر دشمن تضرع و خشوع کند یا از ناتوانى زیر بار ستم رود یا زمام خود به دست دیگرى دهد و یا به کس سوارى دهد . بلکه او چنان است که آن شاعر بنى سلیم گفته است :

فان تسألینى کیف انت فاننى صبور على ریب الزمان صلیب یهز علىّ ان ترى بى کآبة فیشمت عاد اویساء حبیب « اگر از من بپرسى که چگونه‏ اى ؟ گویم در برابر سختى روزگار شکیبا و پایدارم ، بر من دشوار است که اندوهناکم ببینند تا دشمن سرزنش کند و دوست غمگین گردد.


نامه سی وهفت

از نامه آن حضرت ( ع ) به معاویه

سبحان الله چه بسیار است پیروى تو از هواهاى بدعت آمیز و چه سخت است گرفتار آمدنت به چنگ حیرت و سرگردانى . حقایق را ضایع مى‏ گذارى و پیمانها را به دور مى ‏افکنى . حقایق و پیمانهایى که خواسته خداوند است و حجت است بر بندگان او ، اما درباره عثمان و قاتلانش ، سخت به جدال برخاسته ‏اى و فراوان سخن مى‏گویى . تو خود روزگارى به یارى عثمان برخاستى که یارى کردنت به سود خودت بود و هنگامى از یارى کردن باز ایستادى و او را واگذاشتى که اگر یاریش مى ‏کردى به سود او بود . والسلام


نامه سی وهشت

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به مردم مصر هنگامى که مالک اشتر ( رحمه الله ) را بر آنان امارت داد .

از بنده خدا على ، امیر المؤمنین ، به مردمى که براى خدا خشمگین شدند ، هنگامى که دیگران در زمینش نافرمانى کردند و حقش را از میان بردند . هنگامى که ستم ، سراپرده ‏اش را بر سر نیکوکار و تبهکار و مقیم و مسافر بر پاى داشت و هیچ معروفى نماند که در سایه آن توان آسود و نه کس از منکرى سرباز مى ‏زد .

اما بعد ، بنده‏اى از بندگان خدا را به سوى شما فرستادم . مردى که در روزگار وحشت به خواب نرود و در ساعات خوف از دشمن رخ برنتابد . بر دشمنان از لهیب آتش سوزنده‏تر است . او مالک بن الحارث از قبیله مذحج است .

در هر چه موافق حق بود به سخنش گوش بسپارید و فرمانش را اطاعت کنید . اگر گفت ، به راه افتید ، به راه افتید و اگر گفت ، درنگ کنید ، درنگ کنید . او شمشیرى است از شمشیرهاى خدا که نه تیزیش کند شود و نه ضربتش بى ‏اثر ماند . او نه به خود در کارى اقدام مى ‏کند . و نه از کارى باز مى ‏ایستد ، نه قدم واپس نهد و نه پیش گذارد ، مگر به فرمان من . در فرستادن مالک به دیار شما ، شما را بر خود ترجیح نهادم ، زیرا مالک را نیکخواه شما دیدم و دیدم که او از هر کس دیگر سخت‏تر لجام بر دهان دشمنانتان زند


نامه سی ونه

از نامه آن حضرت ( ع ) به عمرو بن العاص

تو دین خود را تابع مردى ساختى که گمراهیش آشکار است و پرده‏اش دریده است . کریمان را در مجلس خود ناسزا گوید و به هنگام معاشرت ، بردبار را سفیه خواند . تو از پى او رفتى و بخشش او را خواستى ، آنسان که سگ از پى شیر رود و به چنگالهاى او چشم دوزد تا مگر چیزى از فضله طعام خود نزد او اندازد . پس هم دنیایت را به باد دادى و هم آخرتت را . اگر به حق روى مى ‏آوردى هر چه مى‏خواستى به چنگ مى ‏آوردى . اگر خداوند مرا بر تو و پسر ابو سفیان چیرگى دهد ، سزاى اعمالتان را بدهم و اگر شما مرا ناتوان کردید و برجاى ماندید عذاب خدا که پیش روى شماست براى شما بدتر است .


نامه چهل

از نامه آن حضرت ( ع ) به یکى از کارگزارانش

از تو خبرى به من رسید . اگر چنان باشد ، که خبر داده ‏اند ، پروردگارت را خشمگین ساخته‏اى و بر امام خود عصیان ورزیده‏اى و امانت را خوار و بیمقدار شمرده‏اى . مرا خبر داده ‏اند ، که زمین را از محصول عارى کرده‏ اى و هر چه در زیر پایت بوده ، برگرفته ‏اى و هر چه به دستت آمده ، خورده ‏اى . حساب خود را نزد من بفرست و بدان که حساب کشیدن خدا از حساب کشیدن آدمیان شدیدتر است


نامه چهل و یک

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به یکى از کارگزاران خود

اما بعد . تو را در امانت خود شریک کردم . و یار و همراز خود شمردم و هیچیک از افراد خاندان من در غمخوارى و یارى و امانتدارى در نزد من همانند تو نبود . چون دیدى که روزگار بر پسر عمت  چهره دژم کرده و دشمن ، آهنگ جنگ نموده و امانت مردم تباهى گرفته و این امت به تبهکارى دلیر شده و پراکنده و بیسامان گردیده ، تو نیز با پسر عمت دگرگون شدى و با آنان که از او رخ برتافته بودند ، رخ بر تافتى و چون دیگران او را فرو گذاشتى و با خیانتکاران همرأى و همراز شدى . نه پسر عمت را یارى کردى و نه امانتش را ادا نمودى . گویى در همه این احوال ، مجاهدتت براى خدا نبوده و گویى براى شناخت طاعت خداوند حجت و دلیلى نمى ‏شناخته ‏اى ؟ شاید هم مى‏ خواسته ‏اى که بر این مردم در دنیایشان حیله کنى و به فریب از غنایمشان بهره‏مند گردى .

چون فرصت به دست آوردى به مردم خیانت کردى و شتابان ، تاخت آوردى و برجستى و هر چه میسرت بود از اموالى که براى بیوه زنان و یتیمان نهاده بودند ، برگرفتى و بربودى ، آنسان ، که گرگ تیز چنگ بز مجروح را مى ‏رباید .

اموال مسلمانان را به حجاز بردى ، با دلى آسوده ، بى ‏آنکه ، خود را در این اختلاس گناهکار پندارى . واى بر تو ، چنان مى‏ نمودى که میراث پدر و مادرت را به نزد آنها مى ‏برى . سبحان الله ، آیا به قیامت ایمانت نیست ، آیا از روز حساب بیمى به دل راه نمى‏ دهى .

اى کسى که در نزد من از خردمندان مى ‏بودى ، چگونه آشامیدن و خوردن بر تو گواراست و ، حال آنکه ، آنچه مى‏ خورى و مى‏آشامى از حرام است .

کنیزان خواهى خرید و زنان خواهى گرفت ، آن هم از مال یتیمان و مسکینان و مؤمنان و مجاهدانى که خدا این مالها را براى آنها قرار داده و بلاد اسلامى را به آنان محافظت نموده است . از خداى بترس و اموال این قوم به آنان باز گردان که اگر چنین نکنى و خداوند مرا بر تو پیروزى دهد ، با تو کارى خواهم کرد که در نزد خداوند عذر خواه من باشد . با این شمشیر ، که هر کس را ضربتى زده ‏ام به دوزخش فرستاده ‏ام ، تو را نیز خواهم زد . به خدا سوگند ، اگر از حسن و حسین چنین عملى سر مى ‏زد نه با ایشان مدارا و مصالحه مى ‏نمودم و نه هیچ یک از خواهشهایشان را بر مى ‏آوردم ، تا آنگاه که حق را از ایشان بستانم و باطلى را که از ستم ایشان پاگرفته است ، بزدایم . به خدا ، آن پروردگار جهانیان ، سوگند که آنچه تو به حرام از اموال مسلمانان برده ‏اى ، اگر به حلال به دست من مى ‏رسید ، دلم نمى ‏خواست براى بازماندگانم به میراث نهم . شتاب مکن ، گویى که به پایان رسیده ‏اى و در زیر خاک مدفون شده ‏اى و اعمالت را بر تو عرضه کرده ‏اند و اکنون در جایى هستى که ستمگر فریاد حسرت بر مى ‏آورد و تباه کننده عمر ، آرزوى بازگشت به دنیا مى ‏کند « و جاى گریز نیست


نامه چهل ودو

نامه آن حضرت ( ع ) به عمر بن ابى سلمه مخزومى که عامل آن حضرت در بحرین بود . او را عزل کرده و نعمان بن عجلان زرقى را به جاى او برگماشته است .

اما بعد . من نعمان بن عجلان زرقى را بر بحرین امارت دادم و تو را ، بى‏ آنکه بر تو نکوهشى و سرزنشى باشد ، از آنجا برداشتم . تو وظیفه خویش در امارت ، نیک ، به جاى آوردى و امانتى را که به تو سپرده بودم ، نیک ادا کردى . اینک به نزد من بیا . نه به تو بدگمانم و نه تو را ملامت مى ‏کنم و نه متهم هستى و نه گنهکار . مى ‏خواهم بر ستمکاران شامى بتازم و دوست دارم که تو هم با من باشى . زیرا از کسانى هستى که در جهاد با دشمن و برپاى نگهداشتن دین به تو پشتگرم توان شد . ان شاء الله


نامه چهل و سه

از نامه آن حضرت ( ع ) به مصقلة بن هبیره شیبانى که عامل او در اردشیر خره بود

از تو خبرى به من رسیده ، که اگر چنان کرده باشى ، خداى خود را به خشم آورده‏اى و امام خود را غضبناک کرده ‏اى . تو غنایم جنگى مسلمانان را که به نیروى نیزه‏ها و اسبانشان گرد آمده است و بر سر آنها خونها ریخته شده ، به جماعتى از عربهاى قوم خود ، که تو را اختیار کرده‏ اند ، بخشیده ‏اى . سوگند به کسى که دانه را شکافته و جانداران را آفریده ، اگر این سخن راست باشد ، از ارج خود در نزد من فرو کاسته‏اى و کفه اعتبار خود را سبک کرده ‏اى . پس حقیقت پروردگارت را سهل مینگار و خوار مدان و دنیایت را به نابودى دینت آباد مگردان . که در زمره زیانکارترین مردم در روز رستاخیز خواهى بود .

بدان ، که مسلمانانى که در نزد تو هستند ، یا در نزد ما هستند ، سهمشان از این غنیمت برابر است . براى گرفتن سهم خود نزد من مى ‏آیند و چون بگیرند ، باز مى ‏گردند


نامه چهل و چهار

از نامه آن حضرت ( ع ) به زیاد بن ابیه معاویه نامه‏اى به زیاد نوشته تا او را بفریبد و در نسب به خود ملحق سازد .

دانستم که معاویه نامه‏اى به تو نوشته و مى ‏خواهد پاى عقلت را بلغزاند و عزمت را سست گرداند . از معاویه بر حذر باش که او شیطان است و از او روبرو و پشت سر و راست و چپ نزد آدمى مى ‏آید تا به هنگام غفلت فرصت یافته مقهورش سازد و عقلش را برباید . از ابو سفیان در مجلس  عمر ، سخن ناسنجیده ‏اى سر زد که سبب آن هواى نفس و وسوسه‏ هاى شیطان بود . به آن ادعا نه نسبى ثابت مى ‏شود و نه کسى سزاوار میراث مى ‏گردد و کسى که بدان دل بندد ، چونان کسى است که ناخوانده به بزم شرابخواران درآید و پیوسته از آن جمع برانندش ، یا مانند کاسه‏اى چوبینى است که به پالان شتر مى ‏آویزند که در یک جاى قرار نگیرد و ثبات نیابد .

چون زیاد این نامه برخواند ، گفت : سوگند به خداى کعبه که به برادرى من با معاویه شهادت داد . و این خیال پیوسته در سر او بود تا آنگاه که معاویه او را برادر خود خواند .

سخن حضرت ( ع ) « الواغل » کسى است که به بزم شرابخواران هجوم مى‏آورد تا با ایشان شراب خورد و آنان پى در پى او را از خود مى‏رانند . « النّوط المذبذب » ، پیاله یا کاسه یا چیزى شبیه به آن است که به پالان شتر مى‏بندند و هر گاه شتر تند مى‏راند ، مى‏جنبد و به یک جاى قرار ندارد


نامه چهل و پنج

نامه ه‏اى از آن حضرت ( ع ) به عثمان بن حنیف که عامل او در بصره بود ، وقتى که شنید به مهمانى قومى از مردم بصره دعوت شده و به آنجا رفته است .

اما بعد . اى پسر حنیف به من خبر رسیده که مردى از جوانان بصره تو را به سورى فرا خوانده و تو نیز بدانجا شتافته‏ اى . سفره‏اى رنگین برایت افکنده و کاسه‏ ها پیشت نهاده . هرگز نمى ‏پنداشتم که تو دعوت مردمى را اجابت کنى که بینوایان را از در مى ‏رانند و توانگران را بر سفره مى ‏نشانند . بنگر که در خانه این کسان چه مى‏ خورى ، هر چه را در حلال بودن آن تردید دارى از دهان بیفکن و آنچه را ، که یقین دارى که از راه حلال به دست آمده است ، تناول نماى .

بدان ، که هر کس را امامى است که بدو اقتدا مى ‏کند و از نور دانش او فروغ مى ‏گیرد . اینک امام شما از همه دنیایش به پیرهنى و ازارى و از همه طعامهایش به دو قرص نان اکتفا کرده است . البته شما را یاراى آن نیست که چنین کنید ، ولى مرا به پارسایى و مجاهدت و پاکدامنى و درستى خویش یارى دهید . به خدا سوگند ، از دنیاى شما پاره زرى نیندوخته ‏ام و از همه غنایم آن مالى ذخیره نکرده ‏ام . و به جاى این جامه ، که اینک کهنه شده است ، جامه ‏اى دیگر آماده نساخته ‏ام .

آرى ، در دست ما از آنچه آسمان بر آن سایه افکنده است ، « فدکى » بود که قومى بر آن بخل ورزیدند و قومى دیگر از سر آن گذشتند و بهترین داور خداوند است . فدک و جز فدک را چه مى‏ خواهم ؟ که فردا میعاد آدمى گور است . در تاریکى آن آثارش محو مى ‏شود و آوازه‏ اش خاموش مى ‏گردد . حفره ‏اى که هر چه فراخش سازند یا گور کن بر وسعتش افزاید ، سنگ و کلوخ تن آدمى را خواهد فشرد و روزنه‏ هایش را توده‏ هاى خاک فرو خواهد بست . و من امروز نفس خود را به تقوا مى ‏پرورم تا فردا ، در آن روز وحشت بزرگ ، ایمن باشد و بر لبه آن پرتگاه لغزنده استوار ماند . اگر بخواهم به عسل مصفا و مغز گندم و جامه ‏هاى ابریشمین ، دست مى ‏یابم . ولى ، هیهات که هواى نفس بر من غلبه یابد و آزمندى من مرا به گزینش طعامها بکشد و حال آنکه ، در حجاز یا در یمامه بینوایى باشد که به یافتن قرص نانى امید ندارد و هرگز مزه سیرى را نچشیده باشد . یا شب با شکم انباشته از غذا سر بر بالین نهم و در اطراف من شکمهایى گرسنه و جگرهایى تشنه باشد . آیا چنان باشم که شاعر گوید :

و حسبک داء آن تبیت ببطنة و حولک اکباد تحنّ الى القدّ « تو را این درد بس که شب با شکم سیر بخوابى و در اطراف تو گرسنگانى باشند در آرزوى پوست بزغاله ‏اى » آیا به همین راضى باشم که مرا امیر المؤمنین گویند و با مردم در سختیهاى روزگارشان مشارکت نداشته باشم ؟ یا آنکه در سختى زندگى مقتدایشان نشوم ؟ مرا براى آن نیافریده ‏اند که چون چارپایان در آغل بسته که همه مقصد و مقصودشان نشخوار علف است ، غذاهاى لذیذ و دلپذیر به خود مشغولم دارد یا همانند آن حیوان رها گشته باشم که تا چیزى بیابد و شکم از آن پر کند ، خاکروبه ‏ها را به هم مى ‏زند و غافل از آن است که از چه روى فربهش مى ‏سازند . و مرا نیافریده ‏اند که بى ‏فایده ‏ام واگذارند ، یا بیهوده ‏ام انگارند ، یا گمراهم خواهند و در طریق حیرت سرگردانم پسندند ؟

گویى یکى از شما را مى ‏بینم که مى ‏گوید ، اگر قوت پسر ابو طالب چنین است ، باید که ناتوانیش از پاى بیفکند و از نبرد با هماوردان و کوشیدن با دلیران بازش دارد .

بدانید ، که آن درخت که در بیابانها پرورش یافته ، چوبى سخت‏تر دارد و بوته‏ هاى سرسبز و لطیف ، پوستى بس نازک . آرى ، درختان بیابانى را به هنگام سوختن ، شعله نیرومندتر باشد و آتش بیشتر . من و رسول خدا ، مانند دو شاخه ‏ایم که از یک تنه روییده باشند و نسبت به هم چون ساعد و بازو هستیم . به خدا سوگند ، که اگر همه اعراب پشت به پشت هم دهند و به نبرد من برخیزند ، روى برنخواهم تافت و اگر فرصت به چنگ آید به جنگ بر مى ‏خیزم و مى ‏کوشم تا زمین را از این شخص تبهکار کج اندیش پاکیزه سازم . چنانکه گندم را پاک کنند و دانه‏ هاى کلوخ را از آن بیرون اندازند .

اى دنیا از من دور شو ، افسارت را به پشتت افکندم . من خود را از چنگالهایت رها کردم و از دامهایت بیرون افکندم و از آن پرتگاهها که بر سر راه من کنده ‏اى اجتناب کرده ‏ام . آن گردن فرازانى که با دلیریهایت فریفتى ، اکنون کجایند ؟ آن مردمى ، که به زرق و برقهایت مفتون ساختى ، چه شدند ؟ آرى همه در گور خفته ‏اند . به خدا سوگند ، اگر تو موجودى مجسم بودى و پیکرى محسوس ، به خاطر آن گروه از بندگان خدا که به سراب آرزوها فریفته ‏اى و آنها را در گودالهایى که بر سر راهشان تعبیه کرده‏ اى ، سرنگون ساخته ‏اى و پادشاهانى که به ورطه نابودى سپرده‏ اى و به آبشخور بلا آنجا که هیچکس را از آن بازگشتنى نیست کشیده‏ اى ، حد خد را بر تو جارى مى ‏ساختم . فسوسا که هر کس بر لغزشگاه تو پاى نهاد ، سرنگون شد و هرکس کشتى بر گرداب تو راند ، غرقه گشت و هر که از چنبر تو سر بیرون کشید ، پیروز شد .

آنکه از تو در امان مانده ، باکى از آن ندارد که روزگار بر او تنگ گیرد ، زیرا دنیا در نظر او روزى است بر آستان غروب . از نزد من دور شو ، در برابر تو سر فرود نمى ‏آورم که بر من سرورى جویى و زمام کارم را به دست تو نسپارم که هر جا که خواهى مرا بکشى . به خدا سوگند تا مشیت خداوند چه باشد که نفس خویش را چنان پرورش دهم که چون قرص نانى یابد شادمان شود و به جاى هر نانخورش به نمک قناعت ورزد . و چشمانم را چنان به گریه وادارم که سرچشمه اشکش بخشکد و سرشکش به پایان رسد . آیا شتر ، شکم را به چرا انباشته است . و اینک به قرارگاه خود مى ‏رود ؟ یا آن گوسفند از علف اشباع گشته و اینک به آغل خود روى مى ‏نهد ؟

آیا على نیز سیر شده و اینک از تلاش باز ایستاده است ؟ اگر على پس از سالیان دراز به آن گوسفند یا شتر رها شده در علفزار ، شباهت یافته باشد ، چشمش روشن باد .

خوشا به حال کسى که وظیفه خود را نسبت به پروردگارش گزارده باشد و در بلاى خویش صابر باشد و شب هنگام خواب را بر چشم خود حرام کند ، یا چون خواب بر او غلبه کند ، زمین را نهالى و دستهاى خود را بالش سازد . در میان مردمى که از وحشت قیامت شب را زنده داشته‏ اند و از جامه خواب دورى گزیده‏اند و لبهایشان به ذکر پروردگارشان مى ‏جنبد و گناهانشان در اثر آمرزش خواستن فراوانشان ناچیز گشته است . « اینان حزب خداوندند و حزب خداوند رستگارند . » پس اى پسر حنیف ، از خدا بترس . به همان چند قرص نان اکتفا کن تا از آتش رهایى یابى.


نامه چهل و شش

نامه ه‏اى از آن حضرت ( ع ) به یکى از عمال خود

اما بعد ، تو از کسانى هستى که در برپاى‏ داشتن دین از آنان یارى مى ‏جویم و نخوت و سرکشى گناهکاران را به آنان فرو مى ‏کوبم و مرزهایى را که از آنها بیم رخنه یافتن دشمن است به آنان مى ‏بندم . پس آهنگ هر کار که مى‏کنى از خداى یارى بخواه و درشتى را به پاره‏اى نرمى بیامیز و ، در آنجا که نرمى و مدارا باید ، نرمى و مدارا کن و در آنجا که جز درشتى تو را به کار نیاید ، درشتى نماى و با رعیت فرو تن باش و گشاده ‏روى و نرمخوى . و مباد که یکى را به گوشه چشم نگرى و یکى را رویاروى نگاه کنى یا یکى را به اشارت پاسخ گویى و یکى را با درود و تحیت . با همگان یکسان باش تا بزرگان به طمع نیفتند که تو را به ستم کردن بر ناتوانان برانگیزند و ناتوانان از عدالت تو نومید نگردند . والسلام


نامه چهل و هفت

وصیتى از آن حضرت ( ع ) به حسن و حسین علیهما السلام هنگامى که ابن ملجم ( لعنه الله ) او را ضربت زد .

شما را به ترس از خدا وصیت مى ‏کنم و وصیت مى ‏کنم که در طلب دنیا مباشید ،

هر چند ، دنیا شما را طلب کند ، بر هر چه دنیایى است و آن را به دست نمى ‏آورید یا از دست مى ‏دهید ، اندوه مخورید . سخن حق بگویید و براى پاداش آخرت کار کنید .

ظالم را دشمن و مظلوم را یاور باشید . شما دو تن و همه فرزندان و خاندانم را و هر کس را که این نوشته به او مى ‏رسد ، به ترس از خدا و انتظام کارها و آشتى با یکدیگر سفارش مى ‏کنم . که از رسول خدا ( صلى الله علیه و آله ) شنیدم که مى ‏گفت : آشتى با یکدیگر برتر است از یک سال نماز و روزه .

خدا را ، خدا را ، درباره یتیمان . مباد آنها را روزى سیر نگه دارید و دیگر روز گرسنه و مباد که در نزد شما تباه شوند خدا را ، خدا را ، درباره همسایگان ، همسایگان ، سفارش شده پیامبرتان ( صلى الله علیه و آله ) هستند . رسول الله ( صلى الله علیه و آله ) همواره درباره آنان سفارش مى ‏کرد ، به گونه‏ اى که گمان بردیم که برایشان میراث معین خواهد کرد .

خدا را ، خدا را ، درباره قرآن ، مباد که دیگران در عمل کردن به آن بر شما پیشى گیرند .

خدا را ، خدا را ، درباره نماز ، که نماز ستون دین شماست . خدا را ، خدا را ، درباره خانه پروردگارتان . مباد تا هستید آن را خالى بگذارید که اگر زیارت خانه خدا ترک شود ، شما را در عذاب مهلت ندهند .

خدا را ، خدا را ، درباره جهاد به مال و جان و زبان خود در راه خدا ، بر شما باد پیوند با یکدیگر و بخشش به یکدیگر و زنهار از پشت کردن به یکدیگر و بریدن از یکدیگر . امر به معروف و نهى از منکر را فرو مگذارید ، که بدترین کسانتان بر شما سرورى یابند و از آن پس ، هر چه دعا کنید به اجابت نرسد .

سپس فرمود : اى فرزندان عبد المطلب ، نبینم که در خون مسلمانان فرو رفته باشید و بانگ برآورید که ، امیر المؤمنین کشته شد . بدانید که نباید به قصاص خون من جز قاتلم کشته شود . بنگرید اگر من از این ضربت که او زده است کشته شوم شما نیز یک ضربت بر او زنید . اعضایش را مبرید ، که من از رسول الله ( صلى الله علیه و آله ) شنیدم که فرمود : بپرهیزید از مثله کردن حتى اگر سگ گیرنده باشد.


نامه چهل و هشت

از نامه آن حضرت ( ع ) به معاویه

ستمکارى و دروغگویى دین و دنیاى آدمى را تباه مى ‏کند و کاستیهاى او را نزد عیبجویانش آشکار مى ‏سازد . و تو مى ‏دانى که از دست رفته را باز نتوانى آورد . مردمى قصد کارى نادرست کردند و حکم خدا را تأویل نمودند و خدایشان دروغگو شمرد . بترس از آن روز ، که هر که عاقبتى پسندیده دارد ، خشنود است و هر که زمام خویش به دست شیطان داده و براى رهایى خود به ستیزه برنخاسته ، پشیمان است . تو ما را به حکم قرآن فرا خواندى و حال آنکه ، خود اهل قرآن نیستى . ما دعوت تو را اجابت نکردیم ، بلکه حکم قرآن را گردن نهادیم . والسلام


نامه چهل ونه

اما بعد . دنیا آدمى را چنان به خود مشغول مى ‏دارد ، که از دیگر چیزها غافل مى ‏گرداند . دنیا طلب از دنیا بهره ‏اى نبرد ، جز آنکه ، آزمندى و شیفتگیش فزونى گیرد .

و آنچه از دنیا به چنگش افتاده او را از آنچه هنوز به دستش نیفتاده ، بى ‏نیاز نکند . پس از آن جدایى است ، از آنچه گرد آورده یا شکستن و در هم ریختن آنچه محکم کرده و انتظام داده . اگر از آنچه گذشته است پند گیرى ، باقى مانده را نگه توانى داشت . والسلام


نامه پنجاه

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به فرماندهان لشکرها

از بنده خدا على ، امیر المؤمنین به نگهبانان مرزها . اما بعد . شایسته است که والى اگر مالى به دستش افتاد یا به نعمتى مخصوص گردید ، نسبت به افراد رعیتش دگرگون نشود . بلکه نعمتى که خدا به او ارزانى مى ‏دارد ، سبب فزونى نزدیکى او به بندگان و توجه و مهربانیش به برادرانش گردد .

بدانید ، حقى که شما بر عهده من دارید ، این است که چیزى را از شما مخفى ندارم ، جز اسرار جنگ را و کارى را بى ‏مشورت شما نکنم ، جز اجراى حکم خدا را . و حقى را که از آن شماست از موعد خود به تأخیر نیفکنم و تا به انجامش نرسانم از پاى ننشینم و حق شما را به تساوى دهم . چون چنین کردم ، بر خداست که نعمت خود بر شما عنایت کند و بر شماست که از من فرمان ببرید و اگر شما را فرا خواندم درنگ روا ندارید و در انجام دادن کارى ، که صلاح شما را در آن مى‏ دانم ، قصور مورزید و در راه حق خود را به سختیها افکنید .

اگر در آنچه مى ‏گویم خلاف روا دارید ، هیچکس در نزد من ، خوارتر و بى ‏ارج‏تر از آنکه سر بر تافته و به راه کج رفته است ، نخواهد بود . من او را سخت عقوبت خواهم کرد و او را از عقوبت من رهایى نیست . پس این فرمان را از هر که بر شما امیر است بپذیرید و در آنچه خداوند کارهایتان را بدان به صلاح مى ‏آورد ، از ایشان فرمان برید . والسلام


نامه پنجاه ویک

نامه آن حضرت ( ع ) به کارگزارانش در امر خراج

از بنده خدا ، على امیر المؤمنین به کارگزاران خراج . اما بعد . کسى که از روز حساب ، روزى که روى در آمدن دارد بیم به دل راه ندهد ، چیزى که در آن روز نگهبانش خواهد بود پیشاپیش نفرستد . بدانید ، که آنچه به انجام دادنش مکلف شده‏اید ، اندک است و پاداش آن بسیار . اگر در آنچه خداوند شما را از آن نهى کرده ، چون ستم و تجاوز ، عقابى نبود که مردم از آن بترسند ، در اجتناب از آنها آن قدر ثواب هست که مردم را براى ترک آنها بهانه‏اى نباشد . پس خود ، داد مردم را بدهید و در معاشرت با آنان انصاف را فرو مگذارید و براى برآوردن نیازهایشان ، حوصله به خرج دهید . شما خازنان رعیت هستید و وکیلان امت و سفیران امامان . کسى را که نیازى دارد ، در برآوردن آن درنگ مکنید آنسان ، که به خشم آید و او را از مطلوبش باز ندارید و براى گرفتن خراج ، جامه تابستانى و زمستانى مردم را یا ستورى که با آن کار مى‏کنند یا بنده آنها را مفروشید و هیچکس را براى درهمى تازیانه نزنید و دست به مال هیچکس ، چه مسلمان و چه ذمى ، نبرید ، مگر آنکه ، اسبى یا سلاحى نزد آنان بیابید که بدان بر مسلمانان تجاوز کنند و مسلمانان را شایسته نیست که اینگونه چیزها را در دست دشمن اسلام واگذارد تا سبب نیرومندى او بر ضد اسلام گردد . از خیرخواهى دیگران دریغ نکنید و با سپاهیان رفتار نیکو را فرو مگذارید و از یارى رعیت باز مایستید و در تقویت دین درنگ روا مدارید . آنچه در راه خدا بر شما واجب است به جاى آرید ، زیرا خداوند سبحان از ما و شما خواسته است که در سپاسگزاریش تا توانیم بکوشیم و تا توانمان هست یاریش کنیم . هیچ نیرویى جز از سوى خداوند نیست.


نامه پنجاه ودو

نامه‏اى از آن حضرت ( ع ) به امراى بلاد در باب اوقات نماز

اما بعد . نماز ظهر را تا زمانى با مردم بگزارید که سایه آفتاب به قدر جاى خفتن بزى گردد . و نماز عصر را زمانى با ایشان بگزارید که آفتاب سفید باشد و تابنده و از روز آن قدر مانده باشد که در آن دو فرسنگ راه توان پیمود . و نماز مغرب را تا زمانى با آنها بگزارید که روزه‏ دار ، روزه مى ‏گشاید و حاجى روانه منا مى ‏گردد و نماز عشاء را زمانى با ایشان بگزارید که شفق پنهان گردد تا ثلثى از شب بگذر و نماز صبح را زمانى با ایشان بگزارید که هر کس صورت دیگرى را تواند شناخت و نماز را در حد توان ناتوانترینشان به جاى آرید ، که موجب فتنه ‏انگیزیشان نگردید.


موفق باشید . . . 

نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
ایمیل :
وب/وبلاگ :
 X 
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد
  • کد نمایش افراد آنلاین